به نام خدا
گفتم : عربستان نیروی انظامی برده داخل بحرین و داره شیعه می کشه، پس تو رو خدا اگه دفعه چندمتون می رین حج ، این پول رو خرج ثواب دیگه ای بکنین
گفت: چرا؟
گفتم: واضحه.عربستان یه سرزمین ۱۳ میلیونیه با یه عالمه ثروت ، یقین بدون این پول شما خرج شیعه کشی می شه!!!
گفت: اما آخه من اگه سه سال یه بار نرم دور خونه خدا ، حالم خوش نیست.
گفتم : عزیزم عربستان شیعه می کشه !!!
گفت: من می خوام برم حج
گفتم :" اللهم عجل لولیک الفرج"
پ.ن۱: سال نو مبارک
پ.ن۲:مدتها بود اینجا خاک می خورد. از تنبلی نبود، یک کم درگیری های درسی حقیر زیاد شده بود.
پ.ن۳:همان "اللهم عجل لولیک الفرج"
+ نوشته شده در پنجشنبه 18 فروردین1390ساعت   توسط موعود
|
به نام خدا
انا لله و انا الیه راجعون
کجاست ابابیل ها تا نابود کنند دستانی را که تو را عزیزترین دارایی ام را به آتش کشید
این دنیای کفر ، از دشمنی کوتاهی نمی کند. کم نمی گذارد
اما برادران ایمانی من ، تا از دستشان بر بیاید از مسلمانی کم می گذارند از دوستی از اتحاد و همدلی و برادری و مهربانی و همدلی....
خدای مهربانی ،
این دلهای زخم خورده دیگر طاقت این همه غربت و بی کسی را ندارد ...
جان زهرا یوسفش را برسان
صاحبمان را برسان
بس است این یتیمی !!!
+ نوشته شده در دوشنبه 22 شهریور1389ساعت   توسط موعود
|
به نام خدا
«مأمون» (عليه اللعنة) پس از شهادت امام رضا(عليه السلام) در سال 203 هـ ق از خراسان به بغداد آمد، ديد نه تنها اهل خراسان، بلكه شيعيان در بغداد و عراق او را قاتل امام خود مي دانند و در هر كجا كه مي نشينند او را مورد لعن و سرزنش قرار مي دهند، به اين فكر افتاد كه خود را از آن جرم و گناه بيرون آورد و نظر شيعيان و علويان را نسبت به خود جلب نمايد، اين بود كه نامه اي براي امام جواد(عليه السلام) نوشت و با اكرام و احترام او را به بغداد خواست تا با اين دسيسه ذهنيّتي كه مردم از او دارند با تكريم و اكرام فراوان در انظار عمومي نسبت به امام(عليه السلام) خارج سازد.[1]
«شيخ مفيد» به سند خود از «ريّان بن شبيب» روايت كرده كه چون «مأمون» خواست دخترش ام الفضل را به عقد ازدواج امام جواد(عليه السلام)در آورد، بني عباس مطلع شدند و بر آنان بسيار گران آمد و از اين تصميم مأمون به شدّت ناراحت شدند و از اين ترسيدند كار حضرت جواد(عليه السلام)بدانجا بكشد كه كار پدرش حضرت رضا(عليه السلام) كشيد و منصب وليعهدي مأمون به آن حضرت و بني هاشم منتقل گردد. از اين رو جلسه گرفتند و در اين باره به گفتگو پرداختند و بزرگان فاميل به نزد مأمون آمده گفتند: اي اميرالمؤمنين تو را به خدا سوگند مي دهيم از تصميم خود درباره تزويج (محمد بن علي) صرف نظر كن، زيرا از اين مي ترسيم كه بدينوسيله منصبي را كه خداوند به ما داده! از چنگ خارج ساخته و لباس عزت و شوكتي را كه خدا به ما پوشانيده، از تن ما به در آوري، زيرا تو به خوبي كينه ديرينه و تازه ما را به اين گروه (بني هاشم) مي داني و از رفتار خلفاي گذشته با آنان آگاهي كه (بر خلاف تو) آنان را تبعيد مي كردند و كوچك مي نمودند، و ما در آن رفتاري كه تو نسبت به پدرش حضرت رضا(عليه السلام)انجام دادي در تشويش و نگراني بوديم تا اين كه خداوند اندوه ما را از طرف او برطرف ساخت تو را به خدا دست از اين كار بردار دوباره ما را به اندوهي كه به تازگي از سينه هاي ما دور شده، باز گرداني و رأي خويش را درباره ازدواج «ام الفضل»با فرزند علي بن موسي الرضا(عليه السلام) به سوي ديگري از خانواده و دودمان بني عباس كه شايستگي آن را دارد، باز گردان! «مأمون» به آنان گفت: اما بينكم و بين آل ابيطالب فانتم السبب فيه و لو انصفتم القوم لكانوا اولي بكم[2] سزاوارتر از شما هستند (به مقام خلافت و زمامداري) و اما رفتار خلفاي قبل از من نسبت به آن ها (كه يادآور شديد) آنان با اين عمل قطع رحم و خويشاوندي كردند و پناه مي برم به خدا كه من نيز همانند آنان باشم به خدا سوگند من از آن چه نسبت به وليعهدي علي بن موسي(عليه السلام)انجام دادم هيچ پشيمان نيستم و به راستي من از او خواستم كه كار خلافت را به دست بگيرد و من از خودم آن را دور سازم ولي او قبول نكرد و مقدّرات خداوند همان بود كه ديديد. اما اين كه من محمد بن علي (امام جواد(عليه السلام)) را براي دامادي خود برگزيدم، به خاطر برتري اوست با خردساليش در علم و دانش بر همه دانشمندان زمان و راستي كه دانش او شگفت انگيز است و من اميدوارم آن چه كه من از او مي دانم براي مردم آشكار كند تا بدانند كه رأي صحيح همان است كه من درباره او داده ام.
آنان در پاسخ «مأمون» گفتند: اين نوجوان گرچه رفتار و كردارش تو را به شگفت واداشته و شيفته خود كرده است، ولي (هر چه باشد) او كودكي است كه معرفت و فهم او اندك است، پس به او مهلت بده تحصيل علم كند تا عالم شود و در علم دين فقيه گردد و آن گاه هر چه خواهي درباره او انجام ده.
«مأمون» گفت: واي به حال شما، من به اين جوان از شما آشناترم و بهتر از شما او را مي شناسم، اين جوان از خانداني است كه دانش ايشان از خداست و بسته به آن دانش ژرف و بي انتها و الهامات اوست، پيوسته پدرانش در علم دين و ادب از همگان بي نياز بودند و دست ديگران از رسيدن به حد كمال ايشان كوتاه و نيازمند به درگاه آنان بوده اند، اگر مي خواهيد او را آزمايش كنيد تا بدانيد آن چه من گفتم درست است و درستي گفتار من بر شما آشكار گردد. گفتند: (اين پيشنهاد خوبي است) و ما خشنوديم كه او را آزمايش كنيم پس اجازه بده ما كسي را در حضور تو بياوريم تا از او مسائل فقهي و احكام ديني سؤال كند. آنان از نزد مأمون رفتند و به اتفاق آراء تصميم گرفتند، از «يحيي بن أكثم» كه قاضي بزرگ آن زمان بود، بخواهند از حضرت محمد بن علي(عليه السلام) مسأله بپرسد كه او نتواند پاسخ بگويد. و براي اين كار وعده اموال نفيس و نويدهاي فراواني به «يحيي» دادند. پس از مأمون درخواست كردند روزي را براي اين مناظره تعيين نمايد به دستور مأمون آن مجلس مهيا گرديد و امام(عليه السلام) كه در آن موقع نه سال و چند ماه از عمر شريفش گذشته بود حاضر شد و «يحيي» نيز پيش روي آن حضرت نشست و در حضور «مأمون» سؤال خود را آغاز كرد، گفت: قربانت گردم چه مي فرمائي درباره شخصي كه مُحْرِم بوده و در حال احرام شكاري را بكشد؟ حضرت فرمود: آيا در حِلّ كشته يا در حرم، عالم به مسأله و حكم بوده است يا جاهل، از روي عمد كشته است يا به خطا، و آنگهي آيا آن شخص آزاد بوده يا عبد و برده، كوچك بوده يا بزرگ و نخستين بار بوده كه چنين كاري كرده يا پيش از آن نيز انجام داده، آن شكار از پرندگان بوده يا غير آن، از شكارهاي كوچك بوده يا بزرگ، بر اين عمل اصرار داشته يا پشيمان گشته بود، در شب اين شكار را كشته يا در روز، در حال احرام عمره بوده يا احرام حج، (بگو كداميك از اين اقسام بوده) زيرا هر كدام حكمي جداگانه دارد.
«يحيي بن أكثم» از شنيدن اين فروع حيرت زده شد و ناتواني و زبوني در چهره اش آشكار گرديد و زبانش به لكنت افتاد به طوري كه حاضرين مجلس ناتواني او را در برابر آن حضرت فهميدند. مأمون بعد نگاه به فاميل و خاندان خود كرده گفت: آيا دانستيد آن چه را كه نمي پذيرفتيد؟ سپس رو به حضرت جواد(عليه السلام) كرده گفت: آيا خود خطبه عقد را مي خواني؟ فرمود: بلي «مأمون» گفت قربانت گردم خطبه عقد را براي خود بخوان، زيرا من تو را به دامادي خود پسنديدم و دخترم «ام الفضل» را به همسري تو در آوردم اگر چه گروهي اين كار را خوش ندارند.[3]
خلاصه: پس از شهادت امام رضا در سال 203 هـ ق مأمون به بغداد عزيمت نمود و به خاطر عوض كردن افكار عمومي در مورد قاتل بودن او با نيرنگ و تزوير خود را به امام جواد(عليه السلام)نزديك كرد و او را به دامادي برگزيد و ام الفضل را به همسري او برگزيد، علي رغم مخالفت خاندان بني عباس و خرده گرفتن بر مأمون به علت كودكي و كمي علم امام(عليه السلام)مناظره علمي صورت گرفت و امام(عليه السلام) با محكوم نمودن يحيي ابن أكثم، مجلس مناظره به مجلس عقد تبديل گرديد.
اگر خوب فكر كنيم اساس و فلسفه اين نوع ازدواج به روشني براي ما ثابت مي شود كه چرا پيامبر اسلام و ائمه معصومين مانند امام حسن(عليه السلام) با جعده و امام جواد با ام فضل ازدواج كرد كه پاسخ اين سؤال فقط يك كلمه است و آن به جهت مصلحت و حفظ اساس اسلام و تشيّع بوده است.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. سيره پيشوايان مهدي پيشوائي.
2. حيات فكري و سياسي امامان شيعه رسول جعفريان.
3. زندگاني چارده معصوم، عماد الدين اصفهاني.
4. مسند امام جواد(ع)، عزيزالله عطاردي.
[1] . قمي، عباس، منتهي الآمال تهران، انتشارات جاويدان علمي، ج 2، ص 370؛ الهامي، داود، سيري در تاريخ تشيّع، تهران، مكتب اسلام، ص 665 تا 669.
[2] . مفيد، محمد، الارشاد، تهران، انتشارات علميه اسلاميه، ج 2، ص 269؛ الهامي، داود، سيري در تاريخ تشيّع، همان، ص 666.
[3] .قمي، عباس، همان
+ نوشته شده در شنبه 20 شهریور1389ساعت   توسط موعود
|
به نام خدا
امشب ، آسمان سراسر ستاره می شود.خدا می خواهد به بندگانش منت نهد و آبرو ببخشد...
اصلا بگوید بابا شما هم هستید ، بیایید در سرنوشتتان سهیم باشید، چه اشکالی دارد ، بیایید خودتون هم کمک کنید ، بابا شما هم آدمید دیگه ....
امشب هم شبیست برای خودش
شبییست والا برای خودش
خدا بنده نوازی می کند
التماس دعا در این شبهای خوب خدا
خیلی خیلی التماس دعا!!
+ نوشته شده در یکشنبه 7 شهریور1389ساعت   توسط موعود
|
به نام خدا
کم حدیث نداریم در مورد هم نشین خوب. که انسان با همنشینش شناخته می شود.پس بشناسید همنشینتان را و در انتخاب دوست و همراه و... دقت کنید.
یکی از ویژگی های ممتاز این ماه دوست داشتنی این است که آدمها همنشین قرآن می شوند. همنشین دعا و مسجد و این برنامه ها می شوند.
این طوری میشود که اصلا انگار مهربانی در شهر موج می زند.
خدا است دیگر ؛ مهمانی اش هم رنگ دیگری دارد....
پ.ن:کمی تنبلی می کردم برای نوشتن ، اما یکی از همان همنشین های دوست داشتنی ترغیبم کردم که لابلای گرفتاری های این روزها ، سری هم به این صفحه دوست داشتنی ام بزنم و از غفلت هایم بکاهم.
پ.ن۲:یک سال و نیمی می شود که خداوند به من کمک کرد و معنای واقعی داشتن دوست های خوب را به من چشاند. در جایی که معنای واقعی آموختن را نیز چشیدم.
حتما در آینده بیشتر در این مورد می نویسم.اما مطلبی که الان حتما باید به آن اشاره کنم رفاقت با "سحر" است که من به خاطر این موضوع خدا را شکر می کنم...
خدا همه دوستان را برای هم نگهدارد
التماس دعا در روزهای خوب خدا....
+ نوشته شده در سه شنبه 2 شهریور1389ساعت   توسط موعود
|
به نام خدا
خیلی زشته که اسم وب لاگت به نام "امام زمان عج"باشه ، امید هم به گوش چشمی از یوسف زهرا داشته باشی اما روز ولادت آقا ، این جا نشانی از نیمه ماه شعبان نداشته باشه. گیرم که گرفتار هم باشی ، چه فرقی می کنی مهم ذکر اهل بیت "ع" است که عبادت است و نباید فراموش بشه .
بابت این موضوع شرمنده ام و امیدوارم روز به روز به ظهور آقا نزدیک بشیم.
امیدوارم حقیقتا ما مردم آخرزمان باشیم و خدا ما را از فتنه های آخرزمان در امان نگهداره .
آمین یادتون نره.
پ.ن۱:گمونم در همین روزهای خوب و دوست داشتنی تولد این صفحه دوست داشتنی من هم باشه. دوستش دارم و به خودم و او تبریک می گم. به خودم بیشتر که تونستم یک سال دوام بیارم و فراموشش نکنم.
پ.ن۲:التماس دعا در روزهای خوب خدا !!!
+ نوشته شده در جمعه 15 مرداد1389ساعت   توسط موعود
|
به نام خدا
امروز میلاد عظمت تاریخ است. نامی که مفهموم عظیم شیعه بدون آن معنا و مفهومی ندارد.
سخت است باور کنیم که شیعه بدون حسین "ع" معنا می یابد.
امروز روزی است که همه خوبی ها زنده می شود.
راستی دنیای بدون حسین "ع" چه شکلی بود. چه طور می شد اگر زمین فخری به نام امام حسین "ع" نداشت.
باورش برای من شیعه سخت است ، سنگین است و اصلا غیر ممکن است.
دنیا اگر حسین نداشت ، شهادت نداشت ، عشق نداشت ، ایمان نداشت ، ایثار نداشت ، فنا فی الله نداشت و خیلی چیزها و حرفهای دیگر که من نمی فهمم شاید روز کس دیگری بفهمد و بتواند توضیح دهد.
پ.ن: این اعیاد و این روزها مبارک و خیلی التماس دعا!!
پ.ن: می دونم که موسیقی متن بلاگ با این ایام تناسب نداره، اما به دلیل سرعت پایین اینترنت فعلا امکان تغییر موسیقی متن نیست ، شرمنده !!!
+ نوشته شده در پنجشنبه 24 تیر1389ساعت   توسط موعود
|
به نام خدا
یک عادت بدی دارم من وقتی جام عوض می شه خوابم نمی بره. حالا دو - سه روزی می شه اسباب کشی کردیم و به خانه جدیدی رفتیم. از شما چه پنهان هر کاری می کنم که به اتاق جدید خو بگیرم و بتونم راحت بخوابم نمی شه.
تا می آید خوابم ببرم هزار فکر از سرم می گذره.
امشب با خودم فکر کردم منی که به یک اتاق و تخت و متکا دل بستگی دارم وای به شب اول قبرم....
آن جا حتما نمی تونم راحت بخوابم. چقدر دلم تنگ می شه واسه این دنیا. واسه تعلقاتم.
چقدر متعلقم من به این دنیا. و چقدر ...
وا اسفا بر این فرزند آدم...
التماس دعا در این روزهای خوب خدا!!!
+ نوشته شده در سه شنبه 1 تیر1389ساعت   توسط موعود
|
الهی
الهي عظم البلاء و برح الخفاء و انكشف الغطاء ....
و عليك المعول في الشده و الرخاء...
اللهم صلي علي محمد و آل محمد...
ففرج عنا...
یا مولا یا صاحبنا
بیا که دیگر ایمانمان به تنگ آمده و به مویی بند است.
آقاجان
بیا که هر چه سیلی خوردیم و در خفا و آشکار گریه کردیم بسمان است.
آقاجان
بس است این یتیمی....
+ نوشته شده در یکشنبه 23 خرداد1389ساعت   توسط موعود
|
به نام خدا
این روزها مفهمومی ذهنم را به خود مشغول کرده که ظاهرا جدید نیست ، اما به دلیل اینکه وارد زندگی شخصی ام شده و عجیب بازی می کند با مفاهیم آن انگار برایم تازگی دارد یا شاید من تازه روی آن "زوم"کردم.
مفهموم "اختلاف طبقاتی"، "فقیر و غنی" و...
این روزها به این فکر می کنم که اگر می گوییم که مسلمانیم و ملاکمان تقواست ، چقدر می توانیم به این حرف پایبند باشیم.
آیا ما واقعا محکمان تقواست.
آیا وقتی می گوییم که "مسلمانی "بینمان قضاوت کند ، به آن وفاداریم.
فرقی نمی کند ، فقیر و غنی مان . چه تفاوت دارد ، اگر فقیری پیش داوری داشته باشد از اغنیا که این ها خون مردم را در شیشه می کنند او به همان اندازه ثروتمندی که فقرا را به هیچ می نگرد مقصر است.
تقصیر خودمان است. آن جا که کارگردان می شویم و فیلم می سازیم و جنگ راه می اندازیم بین فقیر و غنی و جامعه را دو قطب می کنیم. این ظلمی است که اول داریم به اسلام می کنیم به ایدئولوژی مان.
تفکری که ما را با هم برادر کرد. به ما آموخت که بلال سیاه می تواند در جامعه مسلمین ، اغنیا زندگی کند و جنگی نیست!
اما ما عملا در فیلمهایمان جنگ راه می اندازیم و در نهایت با یک تنبه مسخره و بی معنی غنی را فقیر می کنیم و فقیر را غنی ....
چه کسی گفته که هر که پول دارد شرف ندارد.
چه کسی گفته که اصلا معیار شرف ، پول است .
که حالا ما مجبور باشیم آن را از پولدارها پس بگیریم.
این بحثها مربوط به جوامع کمونیستی است. جامعه ای که اسلام دارد ، پیامبر و قرآن دارد ، معیار دارد ، چه نیاز به اینکه انسان ها را با پولشان بسنجد.
این حرفها و نکته ها این روزها جلوی چشمانم رژه می روند.
کاش کسی بود که پاسخم را می داد .
التماس دعا در روزهای خوب خدا!
+ نوشته شده در پنجشنبه 20 خرداد1389ساعت   توسط موعود
|